من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم
**********
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت
**********
می دانی … !؟ به رویت نیاوردم
از همان زمانیکه جای ” تو ” به ” من ” گفتی : ” شما “
فهمیدم
پای ” او ” در میان است
**********
اجازه … ! اشک سه حرف ندارد … ، اشک خیلی حرف دارد
**********
این روزها به جای” شرافت” از انسان ها
فقط” شر” و ” آفت” می بینی
**********
ماندن به پای کسی که دوستش داری
قشنگ ترین اسارت زندگی است
**********
مگه اشک چقدر وزن داره…؟
که با جاری شدنش ، اینقدر سبک می شیم
**********
وقتی کسی اندازت نیست
دست بـه اندازه ی خودت نزن
می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل رضوانی